
یلدا آمده است
مانده ام میان این همه بی آرزویی
چه تفالی به حافظ بزنم .

نوتردام تنها جاییه که وقتی دلم از چیزی میگیره اونجا میرم . رود سن دوشاخه میشه ونوتردام روبه حالت جزیره درآورده، گوشه وکنار خیابون پراز آدمای نقاشه ، کنار یکیشون می ایستم پیشنهاد میده بشینم تا منو بکشه لبخندی میزنم و تو دلم بهش میگم :"دل خوش سیری چند"
نگاهمو پوستر کنارش جلب میکنه ، چهره ی معاموگونه و آروم یه دختر ، دقت که میکنم می بینم بیشترشون همین تصویر رو دارن . آقای نقاش میگه : توریسیتی؟ میگم نه .
ـ تا حالا ندیدیش ؟ !! توی ذهن آشفته ودرهم و برهمم میگردم ، چرا ، خیلی زیاد ، آشناست ، ولی کجا ؟؟!
ـ میخوای در موردش بدونی ؟بله ومیخونم:
در اواخر دهه ۱۸۸۰ میلادی بود که که جنازه زنی از رود «سین» Seine پاریس بیرون کشیده شد، در این جنازه هیچ نشانی از وقوع خشونت مشهود نبود و ظن آن میرفت که زن، خودکشی کرده باشد. چهره زن آرامش خاصی داشت و به نظر نمیرسید، بیش از ۱۶ سال داشته باشد.
اما یک آسیبشناس پاریسی، شیفته چهره زیبای زن شد و تصیم گرفت یک قالب گچی از صورت این زن تهیه کند. هویت زن، هیچگاه مشخص نشد.
حالت خاص چهره این زن و زیبایی او باعث شد، کپیهایی از روی این قالب گچی تهیه شود و به زودی به عنوان یک تندیس دکوری از این کپیها استفاده شود.
با گذشت زمان، بر شهرت تندیسهای گچی این زن افزوده شد، کسانی که چهره زن ناشناس را میدیدند و لبخند ساده وزیبای او را میدیدند، کنجکاو میشدند که این زن چگونه زیسته است، چطور فوت کرده است و در چه جایگاه اجتماعی قرار داشته است. حتی «آلبر کامو» لبخند او را با لبخند مونالیزا مقایسه میکرد
روز به روز بر محبوبیت تندیس زن ناشناس افزوده میشد، . تندیسهای جدید، جزئیات بیشتری داشتند. همین تولید انبوه تندیسها باعث شد، آوازه شهرت او به مجامع هنری هم برسد..
در آثار ادبی انگلیسی، آلمانی و فرانسوی زیادی به زن ناشناس اشاره شده است، برای مثال در رمان انگلیسی با عنوان «پرستنده چهره» که در سال ۱۹۰۰ منتشر شد، یک شاعر انگلیسی عاشق ماسک این زن میشود و آنچنان شیدا میشود که باعث مرگ دختر و خودکشی همسرش میشود.در رمان پرفروش یک نویسنده آلمانی به نام Reinhold Conrad Muschler، نویسنده داستانی تخیلی در مورد این زن ناشناس خلق کرده است. او در این رمان، داستان رمانتیک یتیمی به نام «مادلین لاوین» را نقل میکند که عاشق یک دیپلمات انگلیسی میشود و بعد از ماجرایی عاشقانه در رود «سین» خودکشی میکند. از روی این رمان که به زبانهای دیگر هم ترجمه شده است، فیلمی در سال ۱۹۳۶ تهیه شد.
«ولادیمیر ناباکوف» هم در سال ۱۹۳۴، شعری با عنوان L’Inconnue de la Seine در مورد این زن سرود.

نگاهم رو به سن دوختم ، وبه آرامشی که این دختر بهش رسیده !!!
پ.ن.۱ . یادمه بچگی هام هر وقت با بابا ومامانم بازی میکردم همیشه پیروزی از آن من بود یه بار که باختم دو سه ساعت فقط گریه وزاری کردم بعد از اینکه آروم شدم پدرم گفت این یه درس بود تو همیشه برنده نیستی گاهی میبازی . ولی دیروز یه چیز دیگه تو وجودم شکست بابام احساس نکرد من هنوز ۸ ساله نیستم والان...
چرا نمیخوای باورت بشه بزرگ شدم ؟چرا همیشه توی آفتاب برام چتر میشی ؟چرا نمیزاری سرما تو وجودم رسوخ پیداکنه ؟ چرا از صبح تا شب هزار بار مادرم زنگ میزنه که گشنمه ، تشنمه چیزی خوردم. من بزرگ شدم میخوام روی پاهای خودم موندن رو تجربه کنم اگرم نافرمانی کنم میگن ناسپاسی از زحمات پدر و مادره ، فکر میکردم دنیا هم مثل ارث بابامه سهمی هم ازش واسه منه ولی انگاری هیچی ازش مال من نیست هیچی. به دلم گفتم مینویسم ولی درددل ممنوع انگاری یادش رفت خفقون بگیره .
منو ببخشید به قول عطیه جان " هوای حوصله ابری است."
بر زورق خیالم سوار
آمده ام
گرداگرد خانه ات
چه موج عظیمی به پاست
غرق میشوم
مست میشوم
دیگر یارای گشودن چشمانم نیست
اللهم لک لبیک ، اللهم لک لبیک
و تو لبخند میزنی
ومن مستانه پلک بر هم مینهم. !

ما راه خویش گرفتیم
وجاده زندگی را با گام های نااستوار پیمودیم
چندان که نگریستیم
در دوسوی مسیر
دره های مرگ آفرین دیدیم
جاده ، خود بسی لغزان بود
از بس که گام های گناه ..
تنها امیدمان خضر راه بود وهادیان طریق
آنان را به یاری طلبیدیم
و راه هایی را پرسیدیم ،
که گفته اند:
« طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی»
در پاسخ مان چنین گفتند
به مقصد مقصود نمی رسید
و شاهد پیروزی را در آغوش نمی گیرید
جز آن که دست در دست یار بگذارید
و دل در گرو توکلش نهید
این گونه بود که روز و شب
هم نوا با پیر کاروان
دست التجا به سوی یار دل نواز فراز کردیم که:
" اللهم اجعلنی فیه من المتوکلین علیک"
پ.ن.۱.التماس دعا
اینجا غزه است
"سرزمینی که کودکانش برای مدرسه رفتن هم خون میدهند.
سرزمینی که بچه هایش هر روزباید به دنبال همبازی جدیدی بگردند.
سرزمینی که وحشیان با اهداف زنده تمرین تیر اندازی می کنند."
ارتش اسرائیل تو واقعا اسطوره ای !!!!اسطوره ای پوشالی که به خاطر کشتن کودکانی که هنوز به سختی شیر از مادر می گیرند مدال می گیری .
کجایید مدعیان حقوق بشر ؟؟!!!
شما سران کشورهای به ظاهر مسلمان عرب که بر سر یک میز با جنایتکاران جمع میشوید واز گفتمان ادیان صحبت می کنید شما را چه میشود ! که حتی کلمه ای در مورد فلسطین و غزه نمی نزنید !!!!!
ای بی خبران صدای جام هایی که در خفا و آشکارا با سران کفر میزنید گوشتان را کر کرده است !!
اینجا غزه است یا کربلا !!
پ.ن.۱.فرمودند برای غزه به روز شویم ،هرچند با تاخیر بود .
پ.ن.۲. " از بچه های قلم ".

--------------------------------------------------
به نام خدا
این روزها حرفی برای گفتن ندارم .
پ.ن.۱.یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بوده و ناگهان متوجه میشه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده...
لذا به عادت دیرینه ی ایرانی ها، میزنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع میکنه به برگشتن به عقب!
اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف میکنه...
سرتون رو درد نيارم، پليس میاد و اول با راننده ی فرانسوی صحبت میکنه و بعد میاد سراغ ایرانیه و بهش میگه:
ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر میکنه شما تو اتوبان داشتی دنده عقب میرفتی!!! . یه موقع فک نکنین منم چراغهای سبز جیگری رو رد میکنم واز خط ویژه اتوبوس عبور می کنم و گاهی از روی عجله مجبورم جای معلولین پارک کنم .هرگززززززز![]()
پ.ن.۲.هر روز یا کریم ها رو، پشت پنجره آشپزخونمون غذا میدم. البته اینجا غذا دادن به پرندگان جز تخلفاته و همیشه اطلاعیه ای مبنی براین در آسانسور به چشم میخوره ( که من نمی بینمش قطعا) دو سه روز پیش کلی نون باگت رو با "acti mel" شیرهای غنی شده خمیر کردم و براشون ریختم ولی از اون روز هنوز نیومدن فک کنم دل درد شدن
.
پ.ن.۳.پدرم میگه ایام جوونیام با یکی از دوستام رفتیم خونه مادربزرگش .شب رو موندیم، نیمه های شب با صدای ناله های مادربزرگ از شدت پا دردش بیدار شدم ، صبح بردیمش دکتر و داروهاشو گرفتیم .با دوستم رفتیم شهر رو دوری بزنیم وقتی برگشتیم خونه، مادربزرگ کلی دعامون کرد .تموم داروها رو با هم مخلوط و معجونی درست کرده بود و همشو به پاهاش مالیده بود و میگفت که خوب شده . ایکاش هنوزم سادگی ارزش بود.
پ.ن.۴. خوبه حرف نداشتم .

ای جهانی محو رویت ، محو سیمای که ای
ای تماشاگاه عالم در تماشای که ای
نعل درآتش زسودای تو دارد آفتاب
ای سمن سیما تو سرگردان سیمای که ای

همینقدر بگم خاله جون خیلی جات خالیه و دلتنگتیم زود برگرد ![]()
اطلاعیه:
بنا به درخواست عزیزان با هماهنگی بنده و خاله جان کامنتینگ چتی در روز پنج شنبه ساعت ۱۱ صبح برگزار خواهد شد مکان وب حاج مصطفـــی(به صرف ناهار و شیرینی
).

این غذاهای خوشمزه از وب مصطفی سرقت گردیده است
.نوش جان






