تبليغاتX
با همه و دور از همه
با همه و دور از همه
نگارش در تاريخ جمعه 27 دی1387 توسط آنـــه
 

نمیدانم چرا آن روز باید سر از آنجا درمیاوردم.

بین  راه دسته گل رزی خریدم و به دنبال عاطفه راه افتادم ، اتاقها را یکی بعد از دیگری سرک می کشیدم تا به اتاقت رسیدیم.عاطفه تو را معرفی کرد هیچگاه آن لحظه فراموشم نمیشود ، چقدر به دلم نشستی ! گلها را با لبخندی که از قلبم نشات میگرفت به دستانت سپردم و تو هم با گرمی جوابم را دادی.

چقدر زود با هم اُ خت شدیم .گویی سالها در کنار هم روز گار سر کرده بودیم .

آن چشمان عسلی و موهای خرمایی ، آن دستان گرم که هنوز هم دستانم گرمی اش را محبوس خود کرده اند .چه روز به یاد ماندنی شد ، میدانم چشمانمان با هم کلی حرف ردو بدل کردند.

از من خواستی فردا  به ملاقاتت بیایم .تو هم اگر نگفته بودی  این کار را میکردم ، نمیدانم چه جاذبه ای در تو بود که مرا به خودش می کشاند.

فردا و فرداها ، هر روز و هروز وابسته تر شدیم ، گاهی تا ۱۱ شب کنارت می ماندم یادت می آید؟آنقدر می خندیدیم که صدای شکایت پرستاران در می آمد . یادت می آید می گفتی گل های رُز تو می خندند !و من می گفتم بیشتر از هر چیز عقلت را از دست داده ای و تو با اخمی که آن چشمهای خوشگلت را در بر می گرفت می گفتی " ببین می خندند" فقط گلهای تو این حالت را دارند . نمیدانم حتما می خندیدند !!

شانه های کوچکت که روز به روز کوچکتر میشد امانم را می گرفت و آن روز که نالیدی و نالیدم ، ضجه زدی و ضجه زدم .آن روزی که پاییز نامروت چنگی بر بهار موهایت زد .و بعد ابروهای کمانی ات را وبعد آن مژه های تاب خورده بر آن چشمان عسلی.

لعنت بر این زندگی.

نذر کردم هر پنج شنبه برای سلامتیت کمیل بخوانیم ،هربار که شروع میکردیم تو می گفتی به نیت سلامتی تو ! چقدر با هم جروبحث میکردیم . شیمی درمانی لامصب  توانت راگرفته بود کنارت می نشستم تا به شانه ام تکیه کنی . وگاهی اشک هایت را احساس میکردم.

.

.

آن روز تصمیم داشتم زودتر ملاقاتت بیایم هنوزم آن تب لعنتی رهایت نکرده بود ، برای همین عصر که برگشتم گل خریدم ،  "می دانستم آن موقع از صبح هیچ گل فروشی باز نخواهد بود" . نمیدانم چرا شب تا صبح کابوس های وحشتناک رهایم نمی کردند .چه روز دلگیری !وقتی برخاستم  مادرم لیستی از کارهای روزانه را که باید همراهیش میکردم آماده کرده بودند، بدون حتی ۱ ساعت وقفه که بتوانم گریزی بزنم وبیایم کنارت .(بیایم کنارت !!!)

در دلم غوغایی به پا بود .گویا خودم هم دلم نمیخواست بیایم ، روز بعد همین قصه تکرار شد اما به گونه ای دیگر . بگو چشم انتظارم بودی ؟؟؟! حتماٌ بودی

امروز  دلتنگت بودم خیلی زیاد حرفهایی در دلم سنگینی میکرد که میخواستم برایت بگویم آمدم تا آنجا با رُزهای قرمز ، آن ها را در اتاقت گذاشتم ، بگو باز هم می خندند یا نه ؟؟! 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه 24 دی1387 توسط آنـــه

 

فقط یک بازی بود

تا چشم گذاشتم

ناگهان

ناپدید شدی!

 

 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه 22 دی1387 توسط آنـــه
دیشب خسته وهلاک بعد از تقزیبا چند ساعتی رانندگی و اشتباه رفتن یه خروجی که منجر به ۵۰ دقیقه دور خودمون گردیدن شد  واز همه بدتر راه رفتن در فروشگاهها به دنبال اقوام گرام مادری برای سیاحت و خرید  که بنده هم فقط نقش راننده و راهنما را داشتم به منزل برگشتیم . از شدت سرمای وحشتناک آنقدر بد اخلاق شده بودم که فامیل گرام ترجیح دادند مابقی روزها را با من سپری نکنند به لطف و مرحمت خدا .

تا رسیدم سریع به آغوش مامان جون پریدم ( چی ؟؟!! نشنیدم دختر چی ؟؟! گفتین )یه لحظه یاد بچگی هام افتادم اون روزایی که خودمو تو آغوشش جا میدادم و با نفسهاش گرم میشدم  ویاد یه خاطره که مامان از اون دوران برام گفته بودن  .  میگفتن: بچگی هات موقع خواب کنارت دراز می کشیدم و برات آروم آروم  لالایی میخوندم و تو چشمات به جای اینکه بسته بشه درشت تر میشد و منو نیگاه میکردی یه بار گفتم عزیزم بخواب من برات میخونم تا تو خوابت ببره و تو با همون لحن کودکانت گفتی آخه مامان خیلی بد میخونی من خوابم نمیبره ...(عجب دوره و زمونه ای بوده، والا، بزن تو دهن بچه )

پ.ن.۱. راستش این روزا حوصله نوشتن ندارم یعنی کلی حرف دارم ولی نمیدونم چرا  بازم حرفم نمیاد.

پ.ن.۲. از قطره اشک عزیز تشکر میکنم  به خاطر  دعاهاشون براشون آرزوی خوشبختی میکنم و زیارتتون قبول.

پ.ن.۳. امروز هر چی خواستم براتون کامنت بدم نشد نمیدونم مشکل از اینجاست یا دوباره بلاگفا قاط زده.

پ.ن.۴. چقد خوشم اومده دارم مینویسم ولی  تصور میکنم وقتی میخونید اخماتون تو هم میره و میگین اینا چیه نوشته همینه که هست آش خالتونه، فک کنم سردمه بازم .

پ.ن.۵. خاله جون دیدی چه روحی دارم.

پ.ن.۶. این همسایمون هم دچار غیبت شده ، شایدم اقدس خانوم به شهادت رسوندتش . گفتم هر شربتی رو نخور به گمونم مفقود الاثر شده .

پ.ن.۷. یه ذره دیگه بمونم لنگ کفشه که میاد سراغم  خوش باشین و شاد باشین مث شمشاد یاد یه دوست هم بخیر  شاید اومدن و خوندن .

بعدا نوشت . خدایی این نی نی رو الان دقت کردم من اینقدرا زشت نبودما  عکس بچگی های آنجلاجولیه نه تام کروز ، نه جنیفر شایدم علی دایی یا ...ولی من نیستم

نگارش در تاريخ دوشنبه 16 دی1387 توسط آنـــه

 

چند شبی هیئت میرم  پای صحبتهای آفای دکتر سنگری مولف و محقق هستن  حرفاشون به قدری شیرینه که دلم میخواد ساعتها طول بکشه  من نمیدونستم که برادر حضرت عباس به نام محمد حنیفه همیشه به امام حسین میخواستن خط بدن  بهشون می گفتن کربلا نرید  و خودشون هم همراه نشدن  در صورتی که حضرت عباس از امام حسین خط می گرفتند ومیگن تا کربلا ایشون بیشتر سکوت میکردن.

نمیدونستم که وقتی امام حسین به راه می افته لباس پیغمبر رو میپوشه در مکه و در کربلا هم لباس ایشون رو میپوشن.نمی دونستم یه شاعر ایرانی به نام اسام همراه امام حسین در کربلا بوده .  واینکه علقمه (فرات) تا خیمه ها فقط ۵۰۰ متر فاصله داشته .نمی دونستم هیچ انقلابی کوتاه تر از کربلا نبود میگن روز عاشورا اذان صبح ساعت ۴ و۴۰ دقیقه و اذان ظهر عاشورا ساعت ۱۱و۴۷ دقیقه بوده یعنی ۷ ساعت و ۷ دقیقه و غروب عاشورا ۵ و ۳۸ دقیقه کل انقلاب کربلا ۱۱ تا ۱۲ ساعت به طول انجامید.

کربلا برای نالیدن  تنها نیست برای بالیدن است و با کربلا باید رشد کرد .

به نیت  هم زیارت عاشورا بخوانیم وبرای هم دعا کنیم .

 

 

نگارش در تاريخ دوشنبه 9 دی1387 توسط آنـــه
باز هم محرم از راه رسید

چه غریبم ! این روزهاغربت بیش از هر وقت دیگری  گلویم را می فشارد.

امشب چه نوایی در خیابانهایتان  به گوش میرسد ؟! در خیابانی که من ساکنش هستم صدای شاد ومستانه مردمی لائیک را می شنوم صدای قهقهه های مستی شان را .کوچه هایتان این روزها بوی حسین  گرفته همه جاسیاه پوش باید باشد ، خیابان ما غرق نورهای رنگی است ومردم در انتظار خوشگذرانی تعطیلات کریسمس. چقدر متفاوت !! برایم بگویید !از آن هیئت ها و دسته های عزاداری ،از آن کودکانی که سربندهای یا حسین به سر می بندندو با عشق حسین به عزاداری میروند .

چقدر دلم میخواست امشب چون تو عزادار حسین باشم

باز طوفانی شده دریای دل

موج سر بر ساحل غم میزند

باز هم خورشید رنگ خون گرفت

بر زمین نقشی ز ماتم میزند

نگارش در تاريخ سه شنبه 3 دی1387 توسط آنـــه
از یه مهمونی خانوادگی شروع شد.

مادرم برای این که کم نیاورده باشه از خانوم میزبان وتهیه وتدارکش ، جوگیر شدن وهمه رو برای تعطیلات پایان هفته خونمون دعوت کرد.از صب یه ریز دستور میداد ، میخواست از همه سرتر باشه  والبته پدر ما هم در این زمینه دراومد.

مهمونا اومدن ، نگاهش هراز گاهی به من بود ، عادی بود و بی تکلف ، نه آنچنان خوش تیپ وخوش قیافه ، فقط تونسته بود با کلام همه چی رو جبران کنه وخودشو خیلی زود توی دل همه جا کنه !بعد از صرف شام مثل همیشه دختروپسرای فامیل یه گوشه جمع شدن .زودتر از تصورم با همه انس گرفت .تازگی ها کارمند یه اداره شده بود .

مهمونیها همینطور به شکل دوره ای تکرار ودیدوبازدیدها بیشتر شد حالا صمیمت خاصی داشت وعضو ثابت شده بود بودنش رو همه دوست داشتن .توی بازی خیلی وقتها هم گروه میشدیم .از نظر من اجتماعی بود و میشه گفت شرایط خوب یه خواستگارو داشت.

مدتها گذشت.

یه روز توی شرکت با همکارام مشغول گپ زدن بودیم که گوشیم زنگ خورد ،- سلام

- سلام ٬ حال شما

- عذر میخوام مزاحمتون شدم میخواستم باهاتون در مورد موضوعی صحبت کنم اما حضوری برای همین اگر امکانش هست این آدرس رو یادداشت بفرمایین و به کافی شاپ..

راستش کمی غافلگیر شدم ، میتونست با خانواده بیاد خونه ، چرا حالا ؟؟!!!!

یاداشت کردم ، بله خدمت میرسم و خداحافظ.

همکارا مث بختک سرم ریخته بودن که کی بود و چی شد؟!!البته کمی در موردش صحبت کرده بودم ، که حالا بحث خوبی با نبودن من واسه غیبت هاشون پیداشده بود.

کمی دلشوره داشتم .توی راهرو آینه کوچولویی رو از توی کیفم درآوردم ، چقدر رنگ پریده بودم با خودم گفتم کاشکی صبح کرم پودرم رو توی کیفم گذاشته بودم با اون .. هر چند که خیلی اهلش هم نبودم. لباسامو مرتب کردم و راه افتادم.

نزدیکیای کافی شاپ که رسیدم دیدم بیرون منتظر ایستادن ، یه کت و شلوار تنشون پوشیده بودن " خیلی رسمی" با خودم گفتم به خاطر این قضیه است یا همیشه محل کارش اینطوری لباس میپوشه ؟!!

داخل رفتیم وروبروی هم نشستیم ، هزار بار احوالپرسی تا حتی بغال سرکوچمون ، توی دلم گفتم" بابا حرفتو بزن و تمومش کن" .از هر طرفی حرفی راستش توی صحبت کردن خیلی تمرکز نداشتم وهمش میگفتم نکنه بد حرف بزنم بعد از گذشت نیم ساعتی نگاهش رو به بیرون دوخت وگفت :بهتره بریم سراصل مطلب، فکر کنم گونه هام حسابی سرخ شده بود.آهسته گفتم بفرمایین، نگاهشون رو به من دوخت و گفتن :حقیقتا من توی فامیل و این همه مدت دختری معقول تر  از شما ندیدم ، باوقار و متینید . گفتم :خواهش میکنم.

ـ تعارف نمی کنم شما واقعا عاقلید عکس  خیلی از دخترایی که می بینم.واسه همین شما رو انتخاب کردم.

فکر کنم تپش قلبم به ۱۰۰۰ رسیده بود.گفت: " پس میتونم خواهش کنم " نگاهشون کردم بدون اینکه چیزی بگم شاید به نشانه همون سکوت علامت رضایت است.

گفت: پس اگر ممکنه  از دخترعموتون برای من خواستگاری کنید ، ممنون میشم.

 

پ.ن.۱. اولین تجربه بود، هر چند بنده دست  محمود دولت آبادی رو از پشت بستم  واستادی هستم برای خودم وصد البته برای شما هم

پ.ن.۲.چند وقته کم نوشتم حالا یه بار بلند نوشتم پس همشو بخونین که فردا از همتون امتحان میگیرم

پ.ن.۳. والسلام علیکم ورحمت الله و برکاته  .

هردم از این باغ بری میرسد

لحظه‌هایت که پُر شوند،

باز خودت خالی می‌مانی!

آن‌قدر خالی،

که دلهره‌های کوچک پُرت می‌کنند...

نمی‌دانستم،

دریا که خطابَت کنم،

طوفانی می‌شوی!

آسمان که بنامَمَت

قطعن ابری!

و خدا نکند که آفتاب

زبانم لال

حتمن غروب خواهی کرد

و خونِ تمامِ آفتاب‌گردان‌هایِ دنیا

می‌افتد به گردنَم!

آخرين مطالب
این روزها هم گذشت
اینجاهارو میخونم
قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست