تبليغاتX
با همه و دور از همه
با همه و دور از همه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 29 اسفند1387 توسط آنـــه

آمده نوروز در ایران زمین

خاک ما شد رشک فردوس برین

خون پاک عاشقی در جان ماست

ریشه این عشق ، ایران ماست

ما اگر این دیده را دریا کنیم

عاشقانه عشق را معنا کنیم

خاک من ای قبله گاه عاشقان

نوبهارانت همیشه جاودان

بعد از این هر روز بهتر روز ما

جاودانه تا ابد نوروز ما

هموطن نوروز تو پیروز باد

ای وطن هر روز تو نوروز باد

پ.ن. با بهترین  تبریکات و شاد باش ترین روزها، برایتان  سال خوبی آرزو میکنم . عذر خواهی بابت اینکه مدتی سر نزدم  هر چند در هر فرصتی  مطالبتان را میخوانم  . برای مدتی نخواهم نوشت . به یادتان هستم به یادم باشید اینجا را هم تنها نگذارید .(وصیت های مادبزرگ ) در ضمن عیدی هم فراموش نشود

عیدتان مبارک

دوستتان دارم

آنه

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه 22 اسفند1387 توسط آنـــه
 

قدم هایم را تندتر می کنم ، سرما تا مغز استخوانهایم نفوذ کرده ، کلاهم را تا روی ابروهایم می کشم و شالم را محکمتر می بندم ، وارد  ورودی مترو  میشوم از سرمای گزنده رهایی پیدا میکنم ، پلیس گوشه ای ایستاده ودورادور همه جا رو زیر نظر داره ، نکنه باز یه سیاه بدون تیکت گذر کنه ، توی کیفم دنبال کارتم میگردم ، انگشتای یخ زده ام قادر به گشتن نیستند .

توی ایستگاه منتظر میمونم ، میرسه ، همراه عده ای زیاد وارد میشوم . همه جا رو بررسی میکنم تا یه صندلی خالی .. خودمو میرسونم و کنار خانوم پیرزن که سگش رو بغل کرده ، یه کم جمع و جور و با فاصله می نشینم ، پیرزن لبخندی میزنه و میگه bebaye  با یه لبخند تصنعی جواب میدم.

صدایی حواسم رو جلب میکنه ، صدایی ایرانی ، کمی جابجا میشم ، دوتا صندلی جلوتر ، خانومه بلند بلند حرف میزنه ، انگاری خیالش راحته کسی متوجه صحبت هاش نمیشه . آقایی حدوداً ۵۰ یا ۶۰ ساله ، مسن و تقریباً چاق با موهایی سفید کنارش نشسته .

خانومه بیش از ۲۵ یا ۲۶ سال نیست. با صدای بلند میگفت: شما که می دونید عموجون من مثل فلانی نیستم و قرضم رو زود میپردازم ، گرفتار شدم  به محض اینکه از ایران بفرستن  می پردازم، شما که می دونید عموجون من خوش حسابم . با هر کلمه ای یک عموجون غلیظ میگفت ...

دقیقتر شدم ، هیچ شباهتی که حاکی از عمو و برادرزاده باشه نداشتن ، اما خانومه با اصرار عمو خطابش میکرد..

عمو جون با سر حرفهای خانومه رو تایید میکرد ، نمیدونم چرا وقتی نگاهش کردم دلم لرزید ، خنده هاش یه آشوب تو درونم به پا کرد ، دیدم که با نگاههایش دخترک را می کاوید..

به ایستگاه رسیدیم ، منقلب بودم ، سرم گیج میرفت ، احساس خفگی میکردم ، با عجله خودمو به خروجی مترو رساندم ، زانوهایم توان حرکت نداشت گوشه ای ایستادم ، سرمای هوا چشمهایم را می سوزاند ،

از شدت سرما اشک هایم روان شد ..

نگارش در تاريخ یکشنبه 18 اسفند1387 توسط آنـــه
 

بهانه ای برای نوشتن نیست ...دلت باید خوش باشد تا بتوانی بنویسی.. رنگ آرزوهایمان با هم فرق دارد ، آرزوهای من رنگ خاکستری گرفته اند ، غبار که می نشیند رویش تیره تر میشوند...غبارگرفته ام ...چه کنم ؟! احساس زندانی را دارم که بر دست و پاهایش غل و زنجیر بسته اند یا همان تعبیر انسان سرماخورده با خوش مزه ترین غذاها که در دهانش عاری از هرگونه مزه و طعمی است .

می گویم خیال برم داشته ! شاید هوای بهار اینگونست ؟!

بهار!! .. پس چرا آسمان سیاهست و باریدن امانش را گرفته ؟ ! چرا آرام نمیگیرد ؟

 

 

پ.ن.                کاش میشد این روزها

                      دلم را هم می تکاندم

              تا ببینی چگونه یادت در وجودم جاریست !!

سال گذشته همین وقت ها این پست (پ.ن) را گذاشته بودم  با این عنوان که آیا دل تکانی کرده اید ؟ و چه زود گذشت تا به خودم بیایم و بخواهم دلم را بتکانم  

نگارش در تاريخ جمعه 16 اسفند1387 توسط آنـــه

 

همه ي آدم ها را دوست دارم.

آدم ها ي زيادي را خيلي دوست دارم.

اما اندكند آدم هايي كه دلم چشم بسته خاطرشان را خيلي مي خواهد.

 

امروز حس شادباش و تبريك داشتم

به همه ي دل هايي كه خداوند زندگي دوباره يشان را در نفس مسيحايي او گذاشت.

به همه ي خانواده هايي كه خداوند گرميشان را در شوق وصل كردن او گذاشت.

به همه ي عشق هايي كه خداوند سامانشان را در تدبيرهاي عاشقانه ي او گذاشت.

 

امروز حس شادباش و تبريك داشتم

 به خودم؛ به اين كه خداوند خواسته است عشق ورزيدن را بياموزم

 

امروز حس شادباش و تبريك داشتم

كه

امروز روز تولد توست

تولدت مبارک خاتـــــــون خالــــــــــــــه مهربانم

 

بهترین ها را برایت آرزومندم  عزیزم  ، تقدیم به تو با یه دنیا سعادت ، سلامت و قلبی مالامال و لبریز از عشق

نگارش در تاريخ سه شنبه 13 اسفند1387 توسط آنـــه
 

به نام خدا

دو ، سه روزه از پادرد و بدن درد جونم دراومده ، بعد از این کاهو سکنجبین میخورم و همچنین به ریش شیش تیغه ی جد و آبادمان میخندم که کسی رو به دینمون دعوت کنم .

آنجلینا روز شنبه طی مراسمی پرشکوه (به خاطر حضور اینجانب) که از ساعت ۹:۳۰ دقیقه صبح  آغاز  و ۱۰ شب پایان یافت مسلمان شد. و ما دور از جون شما مثل ...راه رفتیم.

البته مراسم مسلمان شدنشان بیش از ۵ دقیقه به طول نیانجامید و همان گفتن شهاتین بود و مابقی جشن بود و این حرفا که .. شدیم.(  جا خالی ها رو مودبانه پر کنید )

آقا جان هر کی میخواد مسلمون بشه بعد از این دور و بر ما نپلکه لطفاً ، اصلاً مسلمونی = پنچری

ما خودمون  هنوز توی الف و ب دینمون موندیم ، والا، مارو چه به این حرفا

 

پ.ن.۱. در راستای آمدن عید نوروز که معمولا همه جا رو رونق می بخشن و زینتی میدن این و این  و این  اقدام به گِل گیری کردن ، حتما مُد امساله ما بی خبر موندیم ، از شما تقاضامندیم نوع گِل بکاربرده را نام ببرید تا ملت هم به فیض برسن . در ضمن از این یکی  هم مدتیه  خبری نیست گفتم شما هم در جریان باشید .

پ.ن.۲. دیدن یه مجروح جنگ رفتیم، برای درمان و جراحی آورده بودنش ،  بدنش کلکسیون ترکش بود که به قول خودش راه افتاده بودن به خاطر خوب فارسی  حرف زدنم بدون تُپُق کتاب پله پله تا ملاقات خدا را بهم هدیه داد .ایکاش..

همیشه نزدیکای عید خیلی حالم میگیره آخه بوی بهار ایران رو هیچ جا نداره ، پس قدر بدونید .

+برای آنجلینا

Nous vous saluions par le salut del islam assalam alikom،  nous sommes heureux de vous trouver dans le chemin de la verite de dieu ANGELINA.

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 7 اسفند1387 توسط آنـــه
 

چگونه روییدی

در این کویر خشک سینه ام

ریشه هایت درونم را چنگ زده

از خشکی مهراس

دیرگاهیست

در انتظار باران نشسته ام

از آسمانی بی ستاره

اما

از آسمان هم خبری نیست

برایت از آب

غزلی خواهم سرود

از خشکی مهراس

پ.ن.۱. برای تو که دیگر نیستی !

پ.ن.۲.اگه مایلید من بقیه شعرام رو بزارم اعلام کنید، اول از همه " سوگند به زیبایی چشمان تو سوگند" را قرار خواهم داد ، خوب عزیزم هوار نکش می بینم از خوشحالی توی پوستت نمی گنجی حتماااااااااا میزارمش (اینجا چرا شکلک شیطونک  نداره ).

پ.ن.۳. رفقای قدیمی لطفاً به روتون نیارین که اینو خوندید .نظرات شما باعث شکوفا شدن استعدادهای  نهفته و آشکارای این جانب میشود پس بدوووووووو این وَر ِ بازار .

 

نگارش در تاريخ دوشنبه 5 اسفند1387 توسط آنـــه
 

به نام خدا

توی مسجد النبی  مدینه چهارستون بوده آن زمان( از چوبهای نخل)، وقتی پیامبر میخواستن  چیزی بگن  همیشه به ستون حنانه  تکیه میدادن

 هنگامی که  منبرشون شکل گرفت و ایشون رفتن بالای منبر از هجر پیامبر چوب به گریه درآمد ، نمیدانم چراما از سنگ شده ایم این روزها..

   
+ناله مي‌زد همچو ارباب عقول استن حنانه از هجر رسول
 
گفت جانم از فراقت گشت خون گفت پيغامبر چه خواهي اي ستون
 
بر سر منبر تو مسند ساختي مسندت من بودم از من تاختي
 
شرقي و غربي ز تو ميوه چنند گفت خواهي که ترا نخلي کنند
 
تا تر و تازه بماني تا ابد يا در آن عالم حقت سروي کند
 
بشنو اي غافل کم از چوبي مباش گفت آن خواهم که دايم شد بقاش
 

نگارش در تاريخ پنجشنبه 1 اسفند1387 توسط آنـــه
 

مامان میگرنش گرفته ،بعد از انجام  کارهای مهم روزانه ی خودمان بر بالینش میرویم و نوازشش میکنیم.مادر می گوید هنوز شام آماده نکرده و ما اصرار شما استراحت کنید و ما دست به کار(!).وارد آشپزخانه می شویم واقعاً جای عجیب و غریبی است نمی دانیم از کجا شروع کنیم .از همان جا با صدای بلند می گوییم مامــــــان قابلمه کجاست ؟  -: "توی کابینت"  دوباره :روغن ؟ ـ: "توی کابینت".  ما که حوصله  گشتن نداریم ، کدام کابینت ؟ مــــامـــــــان قاشق ؟

مامان می گوید :عزیزم نمی خواهد با پدر تماس بگیر از بیرون شام بگیرد ولی ما اصلاً ویرمان گرفته شام درست کنیم در جواب می فرماییم که "نــــــــــــــــــــــه".

مادر با خوشحالی وصف ناپذیری از درخواست ما میگوید دست پخت تو خوردن دارد عزیزم ،دُرُست کن  و ما  دیگر در پوستمان نمی گنجیم و کاملاً جوگیر  می شویم . ساعت ۸ شب شده ، مامان می گوید: یک غذای ساده درست کن (البته بگویم تنها غذایی که بنده بلدم فقط تخم مرغ آب پز مثل گلوله سنگ و نیمرو می باشد و گرم کردن غذاها در مایکرو).به مادر می گویم ، میخواهم قورمه سبزی برای پدر بپزم ، می گوید دیر است . ولی ما که زودپز داریم. ـ باشد.

از همان جا فریاد می زنیم قورمه سبزی چه میخواهد و مادر آدرس میدهد و دستور پخت، تقریباً قاشقی در جا قاشقی نمانده و دستمان میسوزد . دوباره فریاد مامان فسنجان چی ، مادر می گوید نمیشود دخترم و ما اصرار . باز مادر دستورمیدهند.مادر پلو چطور؟ دسر هم میخواهم دُرُست کنم ...

تازه وقتی می خواهیم نمک در قابلمه برنج بریزیم کف میکند و اجاق را کثیف می کند و می فهمیم جوش شیرین به جای نمک ریخته ایم آخر چرا نمک و شکر و جوش شیرین همه سفیدند ؟ کاش هر کدام به رنگی بودند

مادر از استراحت کردن انصراف میدهند و وقتی وارد آشپزخانه میشوند می فرمایند همان روز اول طلاقت صادر می شودکوهی انباشته از ظرفها در ظرفشویی  وهمه جا بهم ریخته و غذاها هم ...

فقط خوشحالیم سالاد خوبی درست کردیم آخه شام خوردن برای سلامتی مضر است .

پ.ن.۱. امروز استاد یک ساعت کلاس را به ما سپردند ، احساس خوبی داشت .آتش سوزاندن هایمان را نمی گویم اصرار نکنید .

پ.ن.۲. دو تا از دانشجویان ارشد کارگردانی فرانسوی امروز به دیدارمان آمدند و از ما درخواست فیلم آژانس شیشه ای و لیلی با من است را،که برایشان فراهم کنم .بنده فرمودم اخراجی ها را نقداً دارم وآنها با حالتی خنده دار گفتند نننننننننننننننننننننه اصلااااااااا." هرچند ما آژانس را به خاطر دیدن های مکرر پدرمان و خواندن دیالوگ ها توسط دوستی در وبلاگستان آن را از حفظ شده ایم .

پ.ن.۳. جام جم یوسف پخش میکرد که زلیخا گفت من پیر شده ام و صورتم چروک شده در همان موقع نوه عموی شیطان ما در جمع گفت خوب از کرمهای مادرجون من میتواند استفاده کند تا چروکهایش از بین برودو همینطور از کرمهای مامانم ، نمی دانم چطور به ذهن سلحشور این قضیه نرسیده بود .

پ.ن.۴. بازم طولانی شد ولی میدانم شما از خواندن این نوشته های زیبای ادبی لذت میبرید  .

شب و روزتون خوش

هردم از این باغ بری میرسد

لحظه‌هایت که پُر شوند،

باز خودت خالی می‌مانی!

آن‌قدر خالی،

که دلهره‌های کوچک پُرت می‌کنند...

نمی‌دانستم،

دریا که خطابَت کنم،

طوفانی می‌شوی!

آسمان که بنامَمَت

قطعن ابری!

و خدا نکند که آفتاب

زبانم لال

حتمن غروب خواهی کرد

و خونِ تمامِ آفتاب‌گردان‌هایِ دنیا

می‌افتد به گردنَم!

آخرين مطالب
این روزها هم گذشت
اینجاهارو میخونم
قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست