تبليغاتX
با همه و دور از همه
با همه و دور از همه
نگارش در تاريخ دوشنبه 31 فروردین1388 توسط آنـــه
 

دستم به قلم نمی‌رود
کلماتم کناره گرفته‌اند
و سکوت ... سايه‌اش سنگين است،
و خلوتی که گاه يادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است.


از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بيزارم
از خيانتِ همهمه به خاموشی
از ديو و از شنيدن، از ديوار.
برای من
دوست داشتن
آخرين دليلِ دانايی‌ست
اما هوا هميشه آفتابی نيست
عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عميقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خيالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست
چقدر ...


نبايد کسی بفهمد
دل و دستِ اين خسته‌ی خراب
از خوابِ زندگی می‌لرزد.
بايد تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...
راهی نيست.
مجبورم!
بايد به اعتمادِ آسوده‌ی سايه به آفتاب برگردم.

 (سيد علي صالحي)

 

نگارش در تاريخ یکشنبه 30 فروردین1388 توسط آنـــه
 

تا حالا فکر کرده ای " به کسی تعلق داری  "  و او تو را گم کرده باشد و دربدر  دنبالت میگردد!!

نه !  طور دیگری   می گویم..

تا حالا فکر کرده اید "  گمشده ای دارید که باید به دنبالش بگردید  و پیدایش کنید !!"..

باز هم نشد!!!

اصلاً حسِ قصه گفتنم نمی آید امشب! بروید بخوابید ..

نگارش در تاريخ جمعه 28 فروردین1388 توسط آنـــه

 

حوصله شعر نیست

و حتی اشتهای یک غصه را کامل خوردن

رهایم کن

می خواهم قدری بخوابم

چراغ یادت نرود!

نگارش در تاريخ دوشنبه 24 فروردین1388 توسط آنـــه
 

خیلی دلم می خواهد چیزی بگویم که شاید تکان بخوری اما نمی دانم می شود یا نه، راستش من هم خسته می شوم گاهی، که بود که می گفت تکان دادن دل آدم ها از جابجا کردن کوهها دشوارتر است؟ این روزها دارم باورش می کنم. نمی دانم وبلاگ برای شما چه ماهیتی دارد؟!! یک دفترچه خاطرات است، روزنامه دیواریست، محلی برای فریاد کردن است یا به قول دوستی دل مشغولی دوران تجرد . انگیزه ام از وبلاگ نویسی: اینجا برایم مثل ایستادن توی یک عکس دسته جمعی است، جایی که دوستانم هستند  و من با اشتیاق  که در کنارشان بایستم، جایی که شاید بعدها بگویم " من ایناهاشم!" بگذریم، فکر می کنم حرفهای مهمتری هست برای گفتن.

    یک بار در ایوان خانه مادربزرگم  ایستاده بودم و فکر میکردم چقدر هیجان انگیز است روی نرده راه رفتن، اما هراسی من را از این کار منع می کرد، واقعیت این بود که آنچه از آن میترسیدم مرگ نبود بیهوده مردن بود و بعد کمی ریاضی ترش که کردم به این فکر افتادم که " مگر زندگی چیزی جز مجموع لحظات است؟" حالا فکرش قدری زجر آورتر می شود وقتی که باور کنی که لحظات زندگیت تنها برای خودت نیست و به مهر دیگرانی که دوستت دارند آغشته است. با این حال گاهی انگیزه حیات که گم می شود مجبور می شوی به قدری خود کشی! گاههایی مثل این " بعضی وقتها فکر می کنم چقدر عمر کوتاه است برای اینهمه کاری که دلم می خواهد بکنم و وقتهای دیگری فکر می کنم کی به سر میرسند این نفس های از پی هم؟ نوشتن هم چنین حالی دارد برایم گاهی دلم می خواهد از همه تلخی ها و شیرینی ها و همه چیز و همه کس بنویسم و گاههای دیگری می اندیشم این نوشتن عبث نیست؟ " بگذریم، فکر می کنم حرفهای مهمتری هست برای گفتن.

    دیروز داشتم به کرمهای شب تاب فکر می کردم و سر آخر به این رسیدم که آنها یا ماه را ندیده اند یا به غایت از بسیاری از ما فرزانه ترند، به این فکر می کردم که اگر یک کرم شب تاب بودم دست از تابیدن می کشیدم چون " خوب ماه هست دیگر!" یا باز می تابیدم خوشحال از اینکه من نیز می تابم آنگونه که ماه. بگذریم باز!

    همه این آسمان و ریسمان بافتن ها برای آن است که نمی دانم چه می شود!(دیگر تو هم نمی فهمی  چه میگویم ) اینجا چیزی فراتر از یک سرگرمیست و حتی شاید بیشتر از یک پنجره برای چاق سلامتی آنگونه که " پنجره ای را باز کرده باشی وبا دوستان قدیم و جدید ، به حال و احوال و چاق سلامتی پرداخته باشی و از نفس گرم و نگاه مهربانشان کلی انرژی گرفته باشی و با خودت عهد کرده باشی و پیمان بسته باشی که به باز بودن پنجره وبه روز بودن ارتباط ، استمرار بخشی و ... " اینجا با تک تک کلماتش تلاش کرم شب تابیست برای درخشیدن، حتی اگر کم سو و گاهی خسته.

پ.ن.۱. نوشته ام منسجم نیست چون .. بگذریم باز !

پ.ن.۲.  هیچ گاه دلم  نمیخواهد  مواقع ناراحتی .. بگذریم باز !

پ.ن.۳. حالم خوب است .. بگذریم باز !

 

 

نگارش در تاريخ جمعه 21 فروردین1388 توسط آنـــه

برلبانم غنچه لبخند، پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است

نه سرودي، نه سروري
نه هم آوازي، نه شوري
زندگي گوئي ز دنيا رخت بربسته است
يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است

من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمانگير و بلند آوازه مي خواهم
كرم خاكي نيستم اينك تابمانم درمغاك خويش خاموش
نيستم شبكور، كز خورشيد روشن گر بدوزم چشم
آفتابم من، كه يكجا، يكزمان ساكت نمي مانم
جويبارم من كه تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيدا است
موج بي تابم كه بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
كرم خاكي نيستم، من آفتابم
جويبارم، موج بي تابم 
تا به چند اينگونه در يك دخمه، بي پرواز ماندن
تا به چند اينگونه با صد نغمه، بي آواز ماندن
زندگي يعني تكاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه ي نو
زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يكدم يك نفس حتي
زجنبش وانماند
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد
چونان آبست زندگي
آب اگر راكد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه ي لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند
مرغكان شوق درآئينه تارش نمي جوشند
 من سروري را كه عطري كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد،نمي خواهم
من سرودي تازه خواهم خواند كه گوش كسي نشنيده باشد
قلب من با هر طپش يك آرمان تازه مي خواهد
سينه ام با هر نفس يك شوق يا يك درد بي اندازه مي خواهد 
ياغيم من، ياغيم من، گر بگيرندم، بسوزندم
گو بدار آرزوهايم بياويزند
من از اين پس ياغيم ديگر
من ياغيم ديگر!!!!

پ.ن.۱. تقدیم به توای مستبددم

پ.ن.۲. شما به خودتون نگیرین والا"پ.ن.۱" رو  ! برای تو بهترینم که بی همتایی !

پ.ن.۳. عید همتون مبارک به ما که خوش نگذشت ، خوش به حال شما

پ.ن.۴.از وقتی نبودم گویا وبلاگستان دچار غم واندوه فراوان شده از دوری اینجانب،و کمی تا قسمتی از دوستان نیز به خاطر نبود بنده دست از وبلاگ هایشان شسته و سر به بیابان نهاده اند ! برگردید من آمدم !!

پ.ن.۵.کسی کتاب " روی ماه  خداوند را ببوس"  رو نخونده ، مخم کاملا تعطیل شده این روزا مث همون یونس!!

پ.ن.۶. کاری انجام میدم برای موفقیتش دعام کنید ،ممنونم

پ.ن.۷. ممنونم که به یادم بودید خدمتتان  خواهم رسید .

پ.ن.۸.شهد شیرین سرزمین وحی و ناب ترین لحظه های قدم زدن تو مدینه النبی گوارای وجودت باشه.

راضیه خانوم و همسر محترمشون و  حاج خانوم شمیم عزیزم از  مکه مکرمه و مدینه منوره بازگشتند . زیارتتون قبول حق

بستگان درجه یک که سوغاتی خاص دریافت مینمایند  به ترتیب : آنه ، آنه و بازم آنه ، خاتون خاله ، خودخودم ، مصطفی ، محمد، بابا لنگ دراز ، افراطی ، حسین ، سیب بانو ، عطیه ، غزاله، سبو و  مابقی  در آخر هم یاسی و بازهم آنه .« این تکه آخر رو خداقبول کنه از وب مصطفی و خاله  کش رفتم »

هردم از این باغ بری میرسد

لحظه‌هایت که پُر شوند،

باز خودت خالی می‌مانی!

آن‌قدر خالی،

که دلهره‌های کوچک پُرت می‌کنند...

نمی‌دانستم،

دریا که خطابَت کنم،

طوفانی می‌شوی!

آسمان که بنامَمَت

قطعن ابری!

و خدا نکند که آفتاب

زبانم لال

حتمن غروب خواهی کرد

و خونِ تمامِ آفتاب‌گردان‌هایِ دنیا

می‌افتد به گردنَم!

آخرين مطالب
این روزها هم گذشت
اینجاهارو میخونم
قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست