تبليغاتX
با همه و دور از همه
با همه و دور از همه
نگارش در تاريخ جمعه 30 مرداد1388 توسط آنـــه
مادرم  موهایم را می بافد می گوید " مو هایت که رهاست بیشتر گرمت میشود "  دستانش را دور گردنم حس میکنم  و بوسه ای که آرام از موهایم می کند  تاب اول، می گوید: مینا را یادت می آید ؟ کانادا زندگی میکردند درس میخواند  تاب دوم دردم می گیرد آخ می گویم ! عاشق یک نفر شد  همه مخالف بودند تاب بعدی   صدایم در نمیاید و فرو میخورمش  ، یک قوطی قرص میخورد  اما نجات پیدا می کند ، می رود ایران   با عشق شروع می کند  یک پسر و ۱۰ سال زندگی تاب بعدی دردش زیاد است ارام اشکم می چکد  بی صدا  ،- جدا میشوند  ، حتی نمی تواند حضانت فرزندش را بگیرد ! تاب بعـ.. موهایم را از دستش جدا می کنم برمیگردم روبه رویش  می گوید " گریه می کنی " لبخندی تلخ میزنم  و می گویم خوشحالم اشک هایم را می بینی  !

بهترین دوران زندگیم  کودکی ام بود آن وقتها که ایران بودیم همیشه در آغوش پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و دایی و عمه .. حاضرم همه عمرم را بدهم و فقط یک روز برگردم به آن روزها  اما خیلی زود تمام شد و با مهاجرتمان من ماندم و زندگی با خاطرات دوست داشتنی هایم !! فقط این نبود  باید خیلی زود هم بزرگ میشدم  ، یادت می اید مادر وقتی خسته  و پر از هیجان حرف ها راهی خانه میشدم باید کلید را از گاردین میگرفتم  مثل همیشه غذایم را کشیده بودی روی میز  ، سالاد و دسر و تنقلاتی که دوست داشتم ، فقط باید غذایم را در مایکرو گرم میکردم  که خیلی وقت ها آن را هم میدادم به پرنده ها و می خوابیدم وقتی تو می رسیدی دیگر تمام حس و تب و تاب و هیجانم  از حرف های ناگفته می پرید و هیچگاه برایت نمی گفتمشان ! گاهی هم با استیلدا همان خانوم  اسپانیایی که  کارهای خانه را انجام میداد  حر ف میزدم اوایلش سخت بود اما بعد یاد گرفته بودم بگویم دلم درد می کند  اما نوازشهای او ارامم نمیکرد  نمیدانم در دستان مادران چه معجزه ایست که تا تو نوازشم میکردی خوب میشدم  ..  تمام وقتم  پر بود از کلاسهای گوناگون نمیدانم برای پیشرفتم بود یا پر کردن ساعاتی که تو و پدر نبودید  ! نبودید

بزرگ شدم  دیگر تنهایی   و تنها بودن جزیی از زندگیم بود  یاد گرفته بودم سازی بزنم ، خطی بنویسم یا خاطراتم را و حرفهایی که هیچگاه برای تو نمی گفتم در دل دفترچه طلایی کوچکم بنویسمشان ، همان وقت ها همه می گفتند با همسن و سالهایم فرق دارم بیشتر می فهمم ، منطقی ام و  تو هزاران بار این حرفها را در گوشم خواندی تا ملکه ذهنم بشود ! دوران کودکی و نوجوانی را پشت  سر گذاشتم و تو هم بعد از اتمام تحصیلت شاغل شدی و پدر هم  که همیشه مشغول و مایه افتخار پدربزرگم اما برای من .. سهم من  همان یکی دو ساعت شب اگر بیدار بودم و یا بوسه هایی که گاه  بیدارم میکرد !

دانشگاه را شروع کردم  با رشته ای که خیلی  دوستش نمیداشتم بعد از یکسال و با مخالفت های پدرم  تغییر رشته دادم ، دوستان زیادی دارم  که من دوستشان دارم و انها هم مرا  .. تمام روزهایم را با درس خواندن  سپری کردم   ، بزرگ شدم یاد گرفته بودم زندگی  را ،هرگز خطا نرفتم  ؛  نماز را از مادربزرگ یاد گرفته بودم   و دیگر رهایش نکردم  عقایدم را  محکم چسبیدم   لذت بخش بود برایم

و اما اینبار  نوبت تو شد که آمدی !  نمیدانم یادت می آید گفتم من همیشه منطقی ام و اعتقادی به دوست داشتن و  عشق ندارم ، گفتی" اما  من هستم  تا اخر دنیا تحت هر شرایطی کنار تو می مانم   کاملا به یاد می آورم گفتی  هر چه باشد و  تحت هر شرایطی می مانم "  ..  پیش تر از تو هم خیلی ها این حرف ها را زده بودند اما توجهی نمی کردم نباید که میکردم این قانون من بود اما  این بار .. شاید اشتباه من بود  من هنوز برای پدرم دختر کوچکی هستم که تصمیم میگیرد برایش! نه ، تقصیر من نیست تقصیر از او هم نیست از روزگار است  که نگذاشت پدرم بزرگ شدن لحظه به لحظه ام را ببیند  او هنوز تصور می کند من کوچکم  نمی داند من دیگر شیر نمیخورم قهوه میخورم ، تلخ و بدون شکر !!!  هر چند گاهی مجبورم یواشکی شکلاتی  بخورم  ، حالم بهم میخورد از این  تلخی ِ اجباری روزگار  ، برای تو هم آرزوی موفقیت می کنم 

شاید ورق زدن خودمان درست نباشد  دیروز دفترچه ی مشکی خریدم تا حرفهایم را انجا بنویسم اما نمی دانم چه شد  که اینجا هم نوشتم !

ننوشتم تا دلسوزی و ترحم دیگران را به خودم جلب کنم  شاید نوشتم تا یادم بماند  که زندگی  مثل ابر بهاری کوتاه میبارد  و همین  چند لحظه مرا بس  است ..

 + برای دوستانی که  می گویند عوض شده ام اما من هنوز همان دخترک بازیگوشم  که گاهی  این روزها  چشم هایش تر میشود

برای روز اول رمضان پست خوبی نیست اما باز هم نمی دانم چرا نوشتمش !

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه 29 مرداد1388 توسط آنـــه
آمد ، آرام و بی صدا آمد!

آمد تا یادمان بیندازد که همیشه  بهانه ای برای بخشیدن هست

آمد تا شانه هایمان را از بار یک سال خستگی رها کند

آمد تا میهمانی رسم دیروز نشود

آمد تا یادمان نرود که محبوب ترین بنده ها ، در یکی از همین سحرهای آشنا رستگار شد

آمد تا غروب ها را با لقمه لقمه محبتش افطار کنیم

آمد تا دلهایمان بوی یاس بگیرد

آمد تا عشق در نگاه مان جوانه بزند  و دلهایمان از شوق وصال شکوفه بدهد

آمد تا ..

نگارش در تاريخ دوشنبه 26 مرداد1388 توسط آنـــه
اینقد بدم میاد از این دخترایی که لوسن و تو خونه با همه دعوا دارن تا اخمشون جمع میشه میدون وبلاگ آپ  میکنن  یا  چند تا چند تا مسکن میخورن تا سردردشون خوب شه! همش میگن زندگی با ما راه نمیاد !!!

اَه

اَه

برم یه مسکن بخورم

پ .ن .۱ .نوشتن گاهي مي‌تونه بزرگترين مخدر باشه براي فراموشي و تسكين دردي كه در اعماق وجودت غليان داره !!

پ.ن.۲. من از اين‌جا خواهم رفت
               و فرقی هم نمی‌کند
               که فانوسی داشته باشم يا نه

                  کسی که می‌گريزد
                                        از گم شدن نمی‌ترسد

پ.ن.۳. این تهش مونده بود با یه ذره دیگه !فقط یه ذره به جان  این طبقه بالاییمون که دوساله مخ مارو خورده از بس میکوبه !

نگارش در تاريخ شنبه 24 مرداد1388 توسط آنـــه
ای کاش همه در خواب بودند

جز ماه که به ستاره هایش می خندید

و روزگار که از  حال دل من می ترسید

و راه

که منتظرم بود

درختان تماشایم می کردند و خط سفید کنار جاده

دم  از رفاقت میزد

ای کاش که با من بودی..

و تاریکی را میدیدی که چقدر با محبت بود

و غم را میدیدی

که سرافکنده در کنارم می امد

و زندگی

آن شب که چقدر سخت می گذشت

و در سینه ی تنگم نفس سنگینی می کرد

و دستهایم که می لرزید

و بغض که گلویم را می فشرد

همه در خواب بودند

ای کاش پرنده ام  را داشتم

حتی در قفس

لااقل هر روز طلوع خورشید را نشانش میدادم

و هر شب ستاره ها را با هم می شمردیم

و دفتر حضور و غیاب همه را حاضر می زدیم

سرش را گرم می کردم  به سوالی از تبار عشق

و یا از جنس محبت

ای کاش پرنده ام را داشتم

لااقل بود و غمش را نمی خوردم

ایکاش پرنده ام را ...

 

پ.ن.۱. شرمنده از تلخی این روزهای آنه که با صد من عسل هم شیرین نمیشه  اما شما مهربون تر از این حرفایید بهم ثابت شده ! نوشابه هم نبود باور کنید

پ.ن.۲.  این روزا خونمون پر از مهمونای جورواجور  بوده  دیروز یکی از مهمونا رفته ساعت خریده ۶۰۰ یورو دخنر خانومش میفرمایند مامی چرا اینقد گرون !  مادر فرمودن اخه تا ۴۰ متر زیر آب خراب نمیشه  فک کنم سر پیری به سرش زده غواص بشه

پ.ن.۳.  چند شب پیشا نقش گارسون رو داشتم اخه حدوده ۴۰ تایی مهمون   این وسط بازم با شرمندگی لیدر بچه ها هم بودم، یکی از بچه های اقوام که پدرشون به قول معروف بساز و بنداز  نه ببخشید بفروش و ایناست با بچه اون یکی که پدرشون استاد دانشگاه هستن تو ایران  بحثشون شد سر بازی! اون بچه بساز بفروشه گفت بیا بپر بازی، بچه این استاده گفت نه بازیه  فکری فقط !اونم بهش گفت تو عجب گهـ....  هستی که این دوید پیش مامانش و با گریه گفت مامــــــان این به من گفت دسشویی بزرگ  شرمنده دیگه خاطره بود  تکرار نمیشه قوووووول

پ.ن.۳. این روزها زندگی  شده این به اون در !  این نیز میگذرد

پ.ن.۴. حرفم تموم شده اما یکی  نیست انگشت منو از کیبورد جدا کنه

پ.ن.۵. اوه دیدین داشت بادم میرفت !!  زنده باد گوشی  ایفون  حالا میگید چرا ؟ باشه میگم ،

درسی رو قرار بود حذف کنم بنا به دلایلی که نشد ،دیگه حالا زیاد تو ریز مسائل نرید !! رفتیم سرجلسه و گفتیم برگ  سفید نهایتشه  !!اصلنشم خیلی خوبه در ضمن دلم خنک هم میشه  از این قرار سر خودمان را گول مالیدیم ، سرجلسه رفتن همانا و دیدیم که بچه ها هر کدام در سالنی دور از هم قرار گرفته اند تا شماره مان را پیدا کردیم دیدیم که از بخت بد یا حالا خوب نمی دانم آن طرف تر ما یک صندلی است که بعله چشممان به جمال علی آقا روشن شد!  پرسیدند خوندی ؟ و ما با سر ِبالا عارض شدیم خیررررر ایشون با همون لحن اعتماد بنفسی شدید اقایون  فرمودند غمت نباشه !!!!

 خلاصه سوالها امد ایشون با گوشی عکس میگرفتن از  سوالا ایمیل میکردن از همون جا به یه شخص  غایب اوشون هم جوابا رو سریع میفرستاد ! حدودا ۸۰ درصد سوالا رو گرفت که مراقب تازه شک کرد و گوشیشون رو گرفتن ! البته علی آقا گوشی را به راحتی دادند و وقتی مراقب دور شدند از جیب دیگرش  یکی دیگر !!! و بماند تا ما بخواهیم یه خودمان بیاییم برگه ما را هم برداشتند ۳ سوته و جواب دادند البته تا ما خواستیم متقاعدش کنیم که نمی خواهیم ایشان تمام سوالها را نوشته بودند

و بالاترین نمره  را من دریافت کردم  و از آن جا که وجدانمان همه اش انگولکمان میکرد که حق ما نیست خدمت  استاد زنگ زدیم که این عنوان را از ما بگیرند اما فایده ای نداشت

یکی منو از اینجا بلند کنه تو رو خداااااااااااااااااااااااااااااااا

نگارش در تاريخ پنجشنبه 22 مرداد1388 توسط آنـــه
 

بوبن ميگه:
در نقاشی لحظه‌ای فرا ميرسد که نقاش می‌داند تابلويش تمام شده است. چرايش را نمی‌داند. تنها به ناتوانی ناگهانی‌اش از ايجاد هرگونه تغيير در تابلو معترف می‌شود. تابلو و نقاش وقتی از هم جدا می‌شوند که ديگر به هم کمک نمی‌کنند. وقتی که تابلو ديگر نمی‌تواند به نقاش چيزی ببخشد. وقتی که نقاش ديگر نمی‌تواند به تابلو چيزی ببخشد.

همین!

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 21 مرداد1388 توسط آنـــه
 
شن‌ها را در مشتم می‌گيرم و کمی آن‌ طرف‌تر روی زمين می‌ريزم. دارم بيابان را جا به جا می‌کنم
نگارش در تاريخ سه شنبه 20 مرداد1388 توسط آنـــه
اگر دستم را بگیری
آن قدر با تو راه می آیم
تا تلافی کنم
وگر نه
آن قدر خواهم آمد
تا دستم را بگیری.

پ.ن.دلم یه وبلاگ هواشکی (یواشکی) خواست

پ.نوشت تر. تا حالا سه تا شعر رو پست کردم که قرعه به این افتاد . راستی به یادتونم و میام پیشتون

نگارش در تاريخ یکشنبه 18 مرداد1388 توسط آنـــه
 

خفته بودم
که از کوچه صدايم کردی
مانده بودم در خانه بمانم
يا به کوچه بيايم

احمدرضا احمدی

نگارش در تاريخ شنبه 17 مرداد1388 توسط آنـــه
 
گاهی من بچه می‌شم، تو آدم بزرگ می‌شی، همه‌چی به خير می‌گذره
گاهی تو بچه می‌شی، منم بچه می‌شم، همه چی خراب می‌شه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 15 مرداد1388 توسط آنـــه
جيغ را در گلويم آماده کردم و صدايش را دو سه بار توي دلم گوش کردم.
با خود فکر کردم لحظه تصادف اينقدر همه چيزسريع اتفاق مي‎افتد که آدم تاخر و تقدم کارها يادش مي‎رود.
يکهو مي‎بيني اول خوب شدي، بعد دردت آمده و سالها بعد يک جايي که نمي‎داني کجاست جيغ مي‎کشي.
اصلا درست نيست

از من به شما نصیحت !!!!

پ.ن.۱. اینقد خوشحالم امروز که پاست رو گم کردی  ای خدااااااااا قربونت برم من  چقد خوشحالم که قرار نیست اون قیافه سه در چهارت رو تحمل کنم 

پ.ن.۲. اوهوم می دونی "  وقتی بهم فکر میکنی حس میکنم از راه دور  " یه بغض گنده مهمون گلوم شده!  اینجوریاس

پ.ن.۳. بنده رسما از همین تریپون اعلام میدارم خل شده ام

والسلام علیکم و رحمت الله

بعدا نوشت:اون پ.ن. ۱ با ۲ با هم فرق میکنن تومنی سنار فرقشونه گفته باشم.

نگارش در تاريخ پنجشنبه 15 مرداد1388 توسط آنـــه
 

زمان
کند می‌گذرد بی‌تو
روغن‌کاری می‌خواهد اين چرخ قديمی

 

پ.ن. به گمانم از رسول یونان می باشد این قطعه

عیدتان مبارک

 

نگارش در تاريخ دوشنبه 12 مرداد1388 توسط آنـــه
 

لئوناردو: اين که آدم از حسرت بسوزه و جيکش هم در نياد از لعنت خدا هم بدتره.
غرور چه دردی از من دوا می‌کنه؟
اين که تو رو نديدم و گذاشتم شب‌های دراز عذاب تلخ بی‌خوابی رو تحمل کنی به چه کار من می‌خورد و جز اين‌که خود منم زنده زنده خاکستر کرد چه فايده‌يی به حالم داشت؟
تو خيال می‌کنی گذشت زمون درد آدمو شفا می‌ده؟
خيال می‌کنی ديوارها چيزی رو قايم می‌کنن؟
اشتباه می‌کنی: وقتی چيزی تا اين حد تو وجود آدم ريشه بدوونه، هیچی نمی‌تونه جلوشو بگيره!


عروسی خون  فدریکو گارسیا لورکا

پ.ن.  یه ذره دیگه تحملم کنید قول  میدم خوب بشم  قول قول 

هی روزگار پاتو از کفشم دربیار تا کلاهمون تو هم نرفته انگاری زبون خوش حالیت نیست

نگارش در تاريخ جمعه 9 مرداد1388 توسط آنـــه
 

تنها راه شناختن يک نفر، دوست‌داشتن او بدون هيچ اميدی است.

خيابان يک‌طرفه -- والتر بنيامين

 

پ.ن. نوشتم اما حذف کردم فعلا آدم نیستم !!

نگارش در تاريخ سه شنبه 6 مرداد1388 توسط آنـــه
زنی که درون من است سر به عصیان برمیدارد و لگد می کوبد به جداره های داخلی روحم ، چنگ می اندازد  و دندان به هم می ساید. زنی که بیرون من است اما لبخند می زند به تو و رویش را برمی گرداند  و بی کلام به کارش ادامه می دهد .

زن بیرون دیگر چم و خم زندگی را از بر شده ، به کولی گری های آن دیگری توجهی ندارد، یاد گرفته همین است که هست ! و تازه همین هم میتوانست هزار بار بدتر از این  باشد .

زن ساکت می ماند تا مردم دنیای بیرون نگاهش کنند ، به او لبخند بزنند و حسرت خوشبختی اش را داشته باشند . زن درون اما هنوز و هرروز  دندان به هم می ساید و چنگ می زند بر  رشته های دلم !!

نگارش در تاريخ یکشنبه 4 مرداد1388 توسط آنـــه

آقا جان عیدی ما یادتون نره

نگارش در تاريخ پنجشنبه 1 مرداد1388 توسط آنـــه

فرقی نمی کند آمدن یا نیامدن کسی ...

مهم بوی توست که هیچ وقت نمی آید و،

باران را هجی می کند برای چشم های من ...

مهم دست های توست،

که روانه ام می کند به کوچه های خیس شعر ...

فرقی نمی کند آمدن یا نیامدن شنبه،

وقتی که تعطیل است دل تو!!

آمدن یا نیامدن فرقی نمی کند،

مهم دل من و توست،

که هیچ وقت به هم نمی آیند ...

 

پ.ن.  ای خداااااا یه عالمه خسته ام  !!!!! من غلط کنم  دیگه دلم واسه  فامیلامون تنگ بشه 

دلم واسه همتون یه ذره شده اما وقت نشده هنوز بیام

هردم از این باغ بری میرسد

لحظه‌هایت که پُر شوند،

باز خودت خالی می‌مانی!

آن‌قدر خالی،

که دلهره‌های کوچک پُرت می‌کنند...

نمی‌دانستم،

دریا که خطابَت کنم،

طوفانی می‌شوی!

آسمان که بنامَمَت

قطعن ابری!

و خدا نکند که آفتاب

زبانم لال

حتمن غروب خواهی کرد

و خونِ تمامِ آفتاب‌گردان‌هایِ دنیا

می‌افتد به گردنَم!

آخرين مطالب
این روزها هم گذشت
اینجاهارو میخونم
قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست