انشالله که حال همه خوب و تپل مپل روزگار می گذرانید ، حال و احوال ما هم هی.. نفسه نمی دانم می آید یا میرود !
باری چون می دانم سیلی عظیم(!) مشتاق خواندن گوهرفشانی های بنده هستند (
) دست به کیبورد می شویم برایتان !
آهان می خواستم بگویم ای بر پدر آن که .. نه حرف زشت نمی خواستم بزنم امان بدهید می خواستم بگویم" صلوات "که آسانسور رو اختراع کرد که در نتیجه خرابی بهمراه دارد آخر خدا رو خوش می آید ۳۰ طبقه از پله پایین بروی ! تازه وقتی میرسی آن پایین و کلاَ نمی دانی چرا اینقد امروز سرخوشی ! و توی دلت هی عروسی به پاست ! هی دلت خوشحال است هی میخواهی به همه لبخند بزنی ! اه رشته حرفها از دستم پرید کجا بودیم بعله! تازه میرسی پایین که یادت می آید مسواک نزده ای و چون عادت داری مانده ای چه گِلی به سرت بگیری اصلاَ دهانت باز نمیشود در ضمن نا نداری دوباره بیایی بالا و دوباره ..
قاعدتاًچون در دلت عروسی به پاست میگویی به جهنم مرگ که نیست از اولین داروخانه مسواک و خمیر دندان میخری تا به دانشگاه برسی ! تازه امروز با آن استاد فرانسوی تفلونِ نچسب هم کلاس داری ! همانی که با یک مَن چه عرض کنم با یک تُن عسل هم قابل تحمل نیست اما موقع کنفرانس که لپ تاپ از دستت می افتد پایین و تو هنوز لبخند به لب داری یک دفعه می پری و استاد را می بوسی (استاد خانم هستن قابل توجه عموم ) و او همانطور خشکش میزند از این عمل نابهنگام و یک دفعه می گوید نمره کنفرانس همه بچه ها مطلوب و جیغ و سوت پسرها و دخترها کلاس را برمیدارد و چون می دانند نباید از نزدیک ابراز شادمانی و علاقه کنند از دور خلاصه می خواهند از خجالتت در آیند و هی توی آنتراک برایت قهوه می آورند تازه آن هم از نوع شکلاتی اش ملتفت هستید که شکلاتی ! اما چون خوشحالی میخوری
خلاصه اینکه هی دلت میخواهد این عروسی تمام نشود در دلت .سوژه ها را جمع و جور میکنی برای نوشتن اما تا ۳۰ طبقه .. انصاف داشته باشید دیگر مخی نمی ماند وقتی میرسی برای همین مجبوری آپِ آبکی کنی و به خورد خلق الله دهی
انشالله از خجالتتان در خواهم آمد
فقط آمدم بنویسم من سالمم و در زیر تلی از کتابها مدفون شده ام و حالا هم که مادرمان دو روزی سفر رفته اند میرویم زودتر بخوابیم نکند پدر جان هوس سالاد کنند که هیچ حوصله ای نیست و اینجاست که می فرمایند" مردان زحمتند بر دوش زنان " آنه مدظلهُ عالی
فکر کنم هنوز تب دارم تا روز و روزگاری دیگر خوش باشید ![]()
حزنت را بغض کرده ای ...
می شنوم صدای گریستنِ دلت را !
مغرورِ من !
این اشک ها را یک یک
فرو می خوری که مبادا چشم ها
رسوایت کنند ؟!
اما من همزادِ دیرینه یِ نگاهِ توام !
از چه با منِ غریب ،
غریبگی می کنی عزیز ؟!
شانه هایِ من به چه کار آید
اگر تکیه گاهِ تو نباشد ؟!
بی تو من
در این خشکسال زندگی
تنها
به درد مزرعه ای می خورم
که کلاغ هایش هم
به سخره ام گیرند !
بی پناهی ات را بر دوش من بگذار !
که غرور زخمی تو
برایم
با شکوه ترین کوه فتح نشده ی دنیاست !
حزنت را بگذار بر دوشِ چشم هایِ من ...
قول می دهم که به جایت
یک دل سیر خواهم گریست ...

پ.ن. آنفولانزا شدم شدید البته نه از نوع خوکیش اما تب و سرفه های شدید امونم رو بریده ایشالا سر سلامت بیرون نمی برم (ایکونی تو مایه های لوس کردن و اینا )
دیشب خواب حرم آقا امام رضا رو دیدم که رفتم برای زیارت اما خیلی راه رفتم تا به آب برسم برای وضو. در کنار یه رود وضو گرفتم و برگشتم اینقد گریه کردم که با گریه هام بیدار شدم و صورتم خیس بود میگن غریبا درد ..
یه ذره خسته ام دستم به نوشتن نمیره مثل قدیما اما سعی میکنم خیلی زود خوب بشم ، اگه کوتاهی کردم تو این مدت و نتونستم جواب محبت هاتون رو بدم جبران می کنم خیلی زود
اما از اینکه همراهم هستید خوشحالم
هرچی آفتابِ به قلبتون بتابه همیشه ![]()

|
|
یه فال از حافظ یه کم دیر شد اما خوب بازم حکایت ماهی است حکماَ دیر نشده جخ تا از دانشگاه رسیدم نوشتمش ! به بزرگی خودتون ما را ببخشایید

شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری، اما من تورا خوب می شناسم. ما همسایه شما بودیم شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا. یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی زیر بال فرشته ها قایم می شدی. و من همه آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم. خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.
نور از لای انگشت های نازکت می چکید. راه که می رفتی ردَی از روشنی روی کهکشان می ماند. یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت: همین که پایتان به زمین برسد،میدانم چطور از راه به درتان کنم. تو شلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به ان ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی. اما همیشه خواب زمین را می دیدی.
آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم، بچه های دیگر هم؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا. ما دیگر نه همسایه هم بودیم نه همسایه خدا.ما گم شدیم وخدا را گم کردیم...
دوست من، هم بازی بهشتی ام! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده، هنوزآخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است،اگرگم شدی از این راه بیا.
بلند شو. از دلت شروع کن

پ.ن. دلم آلزایمر میخواد کسی میدونه باید از کجا بخرم !
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
"قیصر"

توده کشت عزیز دعوت کرده از بچگی هایمان بنویسیم
بچگی های من در حیاط خانه ی مادربزرگ و پدربزرگی خلاصه میشود ! بالا رفتن از درخت توت و جیغ های مادرم ، تفنگ بازی و پابرهنه دویدن حیاط را و بعد از هر شیطنتی پشت مهربانیهای بی حد پدربزرگی قایم شدن و انکار او از بودنم ! آن وقت ها همه ی دنیایم سرگذاشتن روی شانه های محکم پدربزرگی بود دنیا یعنی آغوش امنش ، شاید هم اگر الان بود باز هم دنیا ..
کودکی هایم رنگی بودند هر روز یک رنگ یک طعم !
خانه ی مادربزرگی بزرگ بود با حوضی نسیتا وسیعی وسط حیاط ، در خیالمان دریایی بود که کشتی های کاغذی مان را در آن شناور میکردیم و هیچگاه هم به مقصد نمی رسیدند !
کودکی هایم جوجه ی کوچکی بود که یک روز تابستان از درخت پایین افتاده بود و من برایش ختم گرفتم و با آداب و رسومی که از بزرگترها دیده بودم برایش گریه کردم و اورا در باغچه به خاک سپردم . اما هر بار که آفتاب شدید میشد از خاک درش می آوردم تا در سایه خاکش کنم و همیشه گور به گورش میکردم .
کودکی هایم شب عیدی بود که برای سوزاندن دل گلناز که موهایش را کوتاه کرده بود و به ما پز میداد قیچی را برداشتم و مژه هایم را از ته قیچی کردم تا از او خوشگلتر شوم
کودکی هایم آن وقت ها بود که رادیوی پدربزرگی را ته آب حوض بردم تا ببینم چگونه میخواند !
کودکی هایم خواب های اجباری ظهر تابستان که انگار تمام شیطنت ها میریخت به جانم و پچ پچ با نسیم و امیر علی که دست آخر با دعوا خواب می رفتیم
کودکی هایم نفرت از کلاغ سیاهی که جوجه ی کوچک زرد طلاییم را برد !
کودکی هایم حسرت مادرم که یک بار با عروسک بازی کنم و دست زدن به سه تار پدربزرگم یواشکی !
کودکی هایم باز کردن شیلنگ آبی که باران می ساختیم و من با شور فراوان زیر آب جیغ می کشیدم و بالاو پایین می پریدم ،آب که از موهایم می چکید می چرخیدم محکم محکم تا خشک شود .
کودکی هایم تنفر از شرکت در میهمانی های رسمی که باید لباس های شق و رق پوشید و هزار تا گل سر را روی موهایت تحمل کردن و یادآوری مادر از دوساعت قبل که باید خانوم باشی ، و وقعی ننهادن تو و هی گم شدن گل سرهایت یواشکی
کودکی هایم هر روز یک رنگ و یک طعم داشتند فراوان ! حالا میروم برای فرار از این روزها غرق آن روزها شوم
روزگارتان خوش
+پشت به آینه نشسته ام
قهرم با قانون انعکاس
قهرم با تکرار من در تصویر
قهرم با معجزه ی جیوه در قاب
من امروز با همه قهرم...
حتی با پنجره های اتاقم
اصلا با هوا هم قهرم
کاشکی همیشه خلا بود
آن وقت آدم
منت هیچ ترکیبی را نمی کشید
من تا هر زمان که دلم خواست با همه قهرم
شاید یک سال، شاید ده سال ،شاید صد سال
این یک تحصن آرام است
برای اثبات اینکه
در حق عاطفه ام اجحاف شده است
من چند وقت است تو را ندیدم
چرا هیچ کس نمی فهمد
باران اگر نبود
آفتاب دل هممان را می زد
پشت به آینه نشسته ام گور پدر موهایم
اگر بهم ریخته شده باشد
من با شانه و آینه قهرم
روز کنفرانس خسته تر از انی بود که فکرش را می کردم آقای دانشجوی خوش تیپ با ان کت قهوه ایش و کلاه لبه دار قهوه ای تیره تر (کمی مثل کابوئی ها) و چشمان عسلی ( دقیقا اولین ردیف نشسته بودیم که شاهد جزئیات شدم
) سخنرانی و اسامی استادها را اعلام میکرد و همینطور برنامه ۱۲ ساعته آن روز را !
تا ساعت ۱۰ که بریکی بود طاقت آوردیم و بعد رفتیم آن اخرها اما با شگفت فراوان دریافتیم پسرها جیم زده اند ! ساعت ۱۲ غذا دادند که حالمان کمی تا قسمتی دگرگون شد خوب گوشت را که ما نمی خوردیم فقط ماند یه چیزی تو مایه های خوراک ماهی (یادآوریش دلم را آشوب می کند). در این فاصله کمی پاچه خواری استاد را کردیم و سوال کردیم که بلیط های قطارمان یکسره بوده اگر موقع برگشت جا نباشد چکار کنیم ؟ گفتند یکی به عنوان نماینده برود دفتر مسئول و بلیط های بقیه را بگیرد ! ما هم که چوپان فداکار
. درنگ جایز نبود (خوب حدس زدید) بلیط ها را گرفتم و ساعت ۴ که چاشتی بود فلنگ بستیم به سمت هتل و بعد هم ایستگاه قطار ! بماند که وقتی سوار شده بودیم آقایان زنگ زدن که شما کجایید ؟ ما هم فرمودیم شما کجایید ؟ آنها موزه رفته بودند و گردش حالا هم رفته بودند برای گرفتن بلیط ها که بله جا خیس و ..
ما هم گفتیم تا دوشنبه برای کلاس ها وفت هست بلیط تهیه کنید ! و این شد که روز یکشنبه موفق به برگشت شده بودند البته پول بلیط را هم باید می پرداختند که قسمت جانگداز سفرشان بود

+بهت زنگ میزنم می خواهم برایت حرف بزنم می گویی من الان سرم خیلی شلوغه! کجایی ؟ من تماس می گیرم ! حرفهای نا گفته ام در دلم می ماند ! می گویی کار داری !اینجور وقتها یک آرزوی محالی میکنم که سرکیفم میآورد. آرزو میکنم چند دقیقه بعد که گوشی را گذاشتهایم، که لباسم را پوشیدهام، حوصلهام سررفته و از خانه زدهام بیرون، تلفنت زنگ بخورد، با کلافگی گوشی را برداری و یکنفر آن پشت بهت بگوید فلانی مرده. به همین صراحت هم بگوید. بدون آب و تاب دادن. بعد تو گوشی از دستت بیفتد، خیره به مانیتور روبهرویت، سرت را بچسبانی به دیوار و توی دلت خالی شود . یاد آخرین نگاه فلانی بیفتی. یادت بیفتد که در آخرین لحظههای زندگی فلانی حوصلهاش را نداشتی ، در جوابش گفتی کار داری زیاد!. هی بنشینی و توی خودت بروی ، اما فلانی برنگردد. ببینی که فلانی خیلی سریع از زندگیات رفته بیرون. به سرعتی که نگاهت را از مانیتور برمیداری ! به همین راحتی از زندگیت سُر میخورد
گاهی از حرف زدن هایم پشیمان میشوم اما حرف که رها شد دیگر نمیشود برش گرداند ! دلم میخواهد گاهی فلفل به زبانم بزنم تند تند تا بسوزم و خفه شوم
بعدا نوشت: راستش احساس می کنم این بی روح ترین پستی بود که نوشتم ، خیلی خسته بودم بعد هم که خواستم حذف کنم دوستان عزیزم کامنت دادند که منصرف شدم . برایم دعا کنید هوای حوصله ابری است بدجور
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست"
هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
پ.ن. گرامیداشت مولانا هم گذشت اما ماهی رو هروقت از آب بگیری مردست .
با تشکر از صاد.قاف
" آدم همیشه با صدای شنیدن شیونهای مرغ دریایی خیال می کند که بار غم بر دلشان سنگین است ؛ حال آنکه جیغ هایشان هیچ معنایی ندارد و مسائل روانی خود آدم است که این احساس را در دلش بیدار می کند .آدم همه جا چیزهایی می بیند که وجود ندارد. این چیزها همه در دل خود آدم است. آدم به یک جور درون گو مبدل می شود که از زبان مرغ دریایی و آسمان و باد خلاصه همه چیز حرف میزند.
جس گفت: این شیونهای مرغ دریایی دل آدم را جرواجر می کنن.
لنی : منم که بچه بودم یه خر داشتم که همین جور عرعر می کرد .منظورم اینه که عرعر اونم دل آدم رو می سوزوند .اما عاقبت فهمیدم که خودمم که این جور عرعر می کنم نه اون زبون بسته .
خداحافظ گاری کوپر-رومن گاری"
یک کسانی میآیند توی زندگی آدم خیلی چیزها را عوض میکنند. آدم ازشان شخصیت میگیرد. آدم هر بار به خودش فکر میکند در واقع دارد به خودش با آن آدم فکر میکند. به خودش که آن آدم را دارد. به خودش که آن آدم دوستش دارد. به خودش و آن آدم که چقدر خوب است. کنارش که میایستد قد میکشد. با او بودنش را میخواهد توی چشم همه فرو کند. یک همچین حسی هست و من آن را تجربه کردهام فارغ از نوع رابطه و قد و اندازهاش. اینها را گفتم که بدانید اگر گاهی ساکت میشوم و میروم توی خودم، عزای این خلا ای که قرار است دیر یا زود یقهام را بگیرد توی دلم پیشپیش گرفتهام.
همین فعلاً

+ اینها را می نویسم تا احساسات فردایم را بتوانم بوسیله ی دلیلی مکتوب به زندگی دیروزم پیوند دهم .
تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست.(زنگ زد گفت آنه مدیونی تولد بگیری
تو وبت برام اما نشد دیگه !! شرمنده آمیرحسین)

تولدت مبارک آمیر حسین . راستی چند ساله میشوی ؟ بگذار ببینم ... برای بعضیها سه سال بعد از انقلاب به دنیا آمدی سه ماه بعد از انتخابات برایشان بزرگ شدی . همانها تولد تو را زیاد بخاطر ندارند و یا نمیخواهند که داشته باشند . در خانواده ای بوده که زیاد یاد شدنی نیست یا اگر هم باشد الفاظ آن یاد را امروز شایسته تو نمیدانند . برای خیلیهای دیگر دو ماه پیش از انتخابات به دنیا آمدی سه ماه بعد از آن پیرشان شدی . هم تو برای آنها پیر شدی هم آنها برای تو . تو پیر طریق آنها شدی آنها پیر طریق خودشان . نمی بینی ؟ ذره ذره پیر شدنهای جوانی ما را ؟ منتی بسر تو نیست منتت را هم داریم
بعضی وقتها اینقدر از تو لجم میگیرد که نگو ! میدانی ؟ تو یک کم زیادی خوبی ! زیادی راستی ، زیادی شریفی ، زیادی زیادی ! عادت نداریم ما آمیرحسین به خوب ديدن . عادتمان داده اند به بد دیدن و هم دیدن بد . آمیرحسین باز هم بگم ؟ بگم بگم ؟!!!
میخواهم از تو تشکر کنم که متولد شدی . این شاید خنده دار ترین تشکر دنیا باشد ولی از تو ممنونم برای این تولد . تو هم از ما ممنون باش برای تولدهایمان همانجوری که همیشه هستی ...*
* علیرضا
پ.ن. لطفا سیاسیش نکنید من همیشه ارادت داشته ام به ایشان خوب گاهی هم ارادت ها پررنگ تر میشود !
یک شبی مجنون نمازش را شکست..
+ قهوه ی چشمانم را سر می کشی
تا ته
و فالت تلخ میشود !!
پ.ن. این شعر " یک شبی مجنون .." ورد زبانم شده این روزها
می گویند از دل برود هر انکس از دیده برفت داره باورم میشه این یه حقیقته !!
یه خواهش از " درخت آدامس "که اگه امکان داره وبت رو حذف نکن . ممنونم دوست جان

بعد از از چند دقیقه ای که دیدم خبری نیست و سر خدا قطعا شلوغه تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم تا شاید این اخلاق س گ ی م بهتر بشه . رفتم دوش رو باز کنم که دیدم هر دو تا پاهام کاملا کبود و سیاه شده ، دو سه روز پیش هم مبل محکم خورد(!) به پام و قسمتی کبود شده بود اما حالا !! اصلا اشتباه نکرده بودم از همونجا فریاد زدم مـــــــــــــــــامـــــــــــــــــان بیاااااااااا من دارم میمیرم
مادرم هم باعجله خودش رو رسوند و با دستپاچگی گفت چی شده ؟ منم با بغض گفتم ببین پاهام کبود شده من دارم میمیرم حتماً و یه ریز تکرار میکردم اخه چی شدم من ؟! مادرجان فرمودن عزیزم اینقد نق نزن ببینم دوش رو باز کن .. بله از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دوش رو که باز کردم تموم سیاهی ها رفت و معلوم شد از شلوار بوده ،مادرم گفت تو که میخواستی بمیری پس این همه داد و قالت واسه چی بود یه خورده مِن مِن کردم و گفتم آره اما یه خورده کارام مونده هنوز ..
اما الان سرم تا به سرحد مرگ درد داره شاید سر خدا خلوت شده داره رسیدگی میکنه
میگم میشه آدم واسه درخواست هاش تبصره و بند اضافه کنه ؟!

